Saturday, April 18, 2009

دلارا دارابی

[delara3.jpg]

همین روزهاست که حکم بهت آور دلارا دارابی رو اجرا کنند، واقعا احساس میکنم که انسان نیستم، و چقدر ناتوانم، اشرف مخلوقاتی که جز نابود کردن کار بهتری بلد نبوده و نیست : این یعنی زندگی در قرن 21 ام، ایرانیان اشتباها به تاریخ میلادی نگاه میکنن باید به همان تاریخ شمسی رجوع کنیم : همین افکار و کردار ها رو در اروپا میشه توی قرون 15 دید، ما هم قرنمون 15 است، فقط نمیدونم چرا،نمیدونم چرا، تو این قرون وسطای تاریخ خودم، این همه دلم میخواد که گریه کنم، گریه کنم، گریه کنم،......


چه هنگام زیسته ام من،
بر کدام خاک، کدام خاک،
که خون را به خون میشویند و
آواز جز در قفس بر نمی آید

چه هنگام زیسته ام،
به کدام زبان این من سروده ام،
تا دهشت سکوتشان سکون نمگیرد

چه هنگام زیسته ام من،
با کدام نگاه خیره ندیده ام، خوش خدمتی های خیانت را
که مردمکان تابنده
سرخ، نفرت سوزانی شد یکسر، نگاه شوخ خنده کودکی

نفرتی سوزانی که تا ابد
مرا و تو را
به زیستن تقدیر میکند

تا به هنگامه فریاد، زبان در نکشیده ام
به هنگامه خروش خاموشی.

به هنگام زیسته ام من،
به هنگام خواهم زیست.

Thursday, March 19, 2009

نوروز


هجرانی


سین هفتم
سیب سرخی‌ست
حسرتا
که مرا
نصیب از این سفره‌ی سنت
سروری نیست.


شرابی مردافکن در جام هواست.
شگفتا،
که مرا،
بدین مستی،
شوری نیست.


سبوی سبزه‌پوش،
در قاب پنجره ـ
آه،...
چنان دورم
که گویی جز نقش بی‌جانی نیست.


و کلامی مهربان
در نخستین دیدار بامدادی ـ
فغان
که در پس پاسخ و لبخند
دل خندانی نیست.


بهاری دیگر آمده‌است
آری
اما
برای آن زمستان‌ها که گذشت
نامی نیست
نامی نیست.

(احمد شاملو)

Sunday, January 11, 2009

راه نو یا شاید همان راه از نو


دلم هوای گریه دارد، اما دیگر مجالی نمانده، می باید که شتاب کرد
در کتابچه ام اینطور نوشتم:

راه من، باری، به رهایی رهنمون است
که خورشید شیفته، خود بشارتی ست
که بیداری شب، خود بشارتی ست
شتاب کن، به غایت امید.
شتاب کن

Sunday, October 5, 2008

هیچ نمی بینم


دیرگاهی است که هرچه میجویم ،
در میان انسانها،
از میان خاطراتشان،
باری، هیچ نمی یابم،

که امیدی باشد، نوری نه ، کورسویی باشد
شوقی نه، شکی باشد بر ظلمات
در میانه این مطلق نابینایی

هیچ نیافتم ، باری.

.......
.....
...
..
.

ظلمات ِ مطلق ِ نابينايي

ظلمات ِ مطلق ِ نابينايي.
احساس ِ مرگزای تنهايي.

«ــ چه ساعتيست؟ (از ذهنت ميگذرد)
چه روزی
چه ماهي
از چه سال ِ کدام قرن ِ کدام تاريخ ِ کدام سياره؟»

تکسُرفه يي ناگاه
تنگ از کنار ِ تو.

آه، احساس ِ رهاييبخش ِ همچراغي!

(احمد شاملو)

Monday, September 22, 2008

شکرانه ی ناچیز به باز آمدن پاییز



و خداوند پاییز را آفرید
با همه حیرت من از باز دیدنش
و اینکه هنوز خوشبختم

زاده به پاییزم
زنده به بوییدنش

Thursday, August 28, 2008

سهم من این است

باز هم تنهایی
عریان تر از همیشه

.
..
...
آه
سهم من این است
سهم من این است

سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد

سهم من
پایین رفتن از یک پله متروک است
به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید
دستهایت را دوست میدارم

...
..
.



(فروغ فرخزاد)

Friday, July 11, 2008

...رفت...

سرگذشتم از کف دادن بود...

جای خالی هر پرنده ای که پرید
کوچ خواهرم که دریچه نغز زندگی بود
عشقی که نفرتش سوزاند
و خاطراتی که خاموش مانده اند...

چه مایه چشم مرا گریه می بایست
که سرگذشتم از کف دادن بود
سرنوشتم نیز

Tuesday, June 3, 2008

مرگ مقدر

گاهی مرگ، تنها آخر بازی نیست. برای برخی تنها مرگ کافی نیست.
و از اینان در ایران بسیار بوده اند ...
نفرین ما همه، بدرقه نامشان!

آخر بازی

عاشقان
سرشکسته گذشتند ،
شرم سار ترانه های بی هنگام خویش .
وکوچه ها
بی زمزمه ماند و صدای پا .

سربازان
شکسته گذشتند ،
خسته
بر اسبان تشریح ،
و لته های بی رنگ غروری
نگون سار
بر نیزه های شان .

تو را چه سود ، فخر به فلک برفروختن
که هر غبار راه ِ لعنت شده نفرین ات می کند؟

تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس ها به داس سخن گفته ای .

آن جا که قدم بر نهاده باشی
گیاه، از رستن تن می زند
چرا که تو،تقوای خاک و آب را
هرگز
باور نداشتی .

فغان! که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه ی روسپیان
باز می آمدند .

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد ،
که مادران سیاه پوش
داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد
هنوز از سجاده ها
سر برنگرفته اند!

( احمد شاملو )

Saturday, May 3, 2008

مولوی

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
گر صورت بی​صورت معشوق ببینید هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتیدیک بار از این خانه بر این بام برآیید
آن خانه لطیفست نشان​هاش بگفتیداز خواجه آن خانه نشانی بنمایید
یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
با این همه آن رنج شما گنج شما باد افسوس که بر گنج شما پرده شمایید

Friday, April 25, 2008

طرح : دریغ

دريغي نيست گر ياري گري نيست، دريغي نيست گر نيوشنده گوشي نيست، دريغي نيست اگر چه ترکم گفتند، ....
دريغ اما اگر روزي نفس را در دل پرواز قمري ها قفس گردم
دريغ اما اگر روزي اذان مرگ من باشم از آن هر تن پر داغ هر در بند
دريغ اما اگر روزي روا دارم دروغ کهنه قومي : که کشتند و روا کردند کشتن را
دريغ اما اگر باشم چنين باشم
دريغ اما اگر باشم
دريغ اما

آشیانه

آشیانه

پرنده ام پرید و
من که بی نصیب ترین آشیانۀ شهرم
از اشتیاق پرواز خالی خواهم ماند

و من که جفت آرزوهای عقیم بودم
ازانتظار بهار خالی خواهم ماند

و من که حس اصیل عاشقی را
شب
به چشمهای بیخواب ماه بخشیدم...

چه ساده فراموش میشود
نامهای عزیزانم
نام تمامی گلها و باغها
نام تمامی پرنده ها و شاخه ها
نام تمامی کسانم

و من خود را به زمان
هماغوش خواهم کرد
و پرنده را
که جفت رفتن بود
ساده
فراموش خواهم کرد

و این روزهای صبور
در امید شب است
روزهای صبور پر تکرار ...

نوبت عاشقی

من تو را
تو دیگری را
و دیگری مرا
این چنین در عشق اندریم
عاشقان اما همه تنها
چرا که
من تو را
تو دیگری را
و دیگری مرا
و این چنین در اندوه اندریم

Sunday, March 23, 2008

بهارانه



بهارانه

سودای فتح کوه ها و دشت ها ،
هزار قلعه سنگی ، با بی شمار ملازمانش

سودای سر برکشیدن بر آستانه تاریخ
با بی شمار برگ زرین کتابش

سودای سر برنهادن بر عظمت آفریدگار
با بی شمار سجده به درگاهش

نه این چنین سودایی من
نه
این چنین
-----
چه رهوار ، چه رهوار میگذرد
سالیان و روزها
و هر بهار ، هر بهار پر میشود از عطر اقاقیا
رفته ها ، هنوز ها
-----

تنها سودای من عشق تو بود
که عشق تو فتحی بزرگ است
که تاریخ را عشق تو برگی بزرگ است
که دوست داشتنت ، آفریدگار را دوست داشتنی بزرگ است

چنین سوداییم من
این چنینم من

Tuesday, March 4, 2008

کوچ از این کوچه

کوچیدن از این کوچه
از این شهر
کوچیدن از مردم پر قهر
دور شدن از خاک بی رویش
و رسیدن به هوای پرواز دور از این قفس
دور ...

پشت دریا ها

قایقی خواهم ساخت،
خواهم انداخت به آب.

دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچکسی نیست که در قلعه عشق
قهرمانی را بیدار کند.

قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید،
همچنان خواهم راند.
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا-پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ماهی گیران
می فشانند فسون از سر گیسوها شان

همچنان خواهم راند، همچنان خواهم خواند :
"دور باید شد دور
مرد این شهر اساطیر نداشت
زن این شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود
هیچ آیینهء تالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد
دور باید شد دور
شب سرودش را خواند نوبت پنجره هاست"

پشت دریا ها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلی باز است.
بام ها جای کبوتر هایی است، که به فواره هوش بشری می نگرند
دست هر کودک ده ساله شهر، شاخه معرفتی است.
خاک ، موسیقی احساس ترا می شنود.

پشت دریا ها شهری است
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحرخیزان است
شاعران، وارث آب و خرد و روشنی اند.

پشت دریا ها شهری است!
قایقی خواهم ساخت
قایقی خواهم ساخت

(سهراب سپهری)

Wednesday, February 13, 2008

آنکه شبیه هیچ کس نبود


امروز سالمرگ فروغ بود، هنرمندی که شاید مثل او بودن و مثل او ماندن، جهدی دشوار باشد
چرا که او خود مثل کسی نبود ، مثل کسی نماند...
او مثل شعرش زندگی کرد
متبرک باد نامت

فتح باغ

آن کلاغی که پرید
از فراز سرما
و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر

همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنه سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم

همه می ترسند
همه می ترسند اما
من و تو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم

سخن از پیوند سست دو نام
و هم آغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست

سخن از گیسوی خوشبخت من است
با شقایق های سوخته بوسه تو
و صمیمیت تن هامان در طراری
و درخشیدن عریانیمان
مثل فلس ماهی ها در آب

سخن از زندگی نقره ای آوازیست
که سحرگاهان فواره کوچک می خواند

ما در آن جنگل سبز سیال
شبی از خرگوشان وحشی
و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدف های پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقابان جوان پرسیدیم
که چه باید کرد ؟

همه می دانند
همه می دانند
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته ایم

ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظه نا محدود
که دو خورشید به هم خیره شدند

سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیای بیهده می سوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر، بارور است
و تولد و تکامل و غرور

سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شبها ساخته اند

به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ
و صدایم کن از پشت نفس های گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را

پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند
و کبوترهای معصوم
از بلندی های برج سپید خود
به زمین می نگرند



(فروغ فرخزاد)

Friday, December 7, 2007

دارم فردا میشم


دارم فردا میشم
آخه خیلی چیزا بلدم ، میتونم باهاش فردا رو بسازم :
مادرم بهم یاد داد دروغ بگم
پدرم کلاه گذاشتن سر دیگرون رو
خواهرم خود پسندی رو یادم داد
برادرم بی خیالی رو
آره با این چیزا اومدم که فردا رو بسازم...

Friday, November 23, 2007

همزاد پاییزم

پاییز اومد : با باروناش ، با غروباش ، با دل تنگش
پاییز اومد : با پرسه های شبونش، نگاهای عاشقونش ، با درختای قشنگش
پاییز اومد
...

Monday, October 8, 2007

آزادی

امروز چیزهایی دیدم که جانم دوباره خسته شد
قرین نفرت بادا قرین نفرت : دشمنان آزادی.
بسیاری از همین مردم هستند، که با سکوتشان زنجیره ظلم را حلقه در حلقه می کنند و خیانت،
ساده ترین عادت هر روزشان
قرین نفرت بادا قرین نفرت : دشمنان زندگی
-----

تشنه ام ، تشنه ، آبی به من ده آبی
آه پدر! ای کاش می توانستی چیزی بهتر به من بدهی : آزادی
با گلوی خشک فریاد از برای آزادی چه گواراست

خسته ام آی خسته ام مادر، آغوشی نوازشی شاید ، بیتوته کوتاهی
آه مادر! کاش می توانستی رهایم سازی از این بند تا پرواز کنم
پرواز کبوتران خسته در آسمان غروب ، چه بی انتهاست

ای دوست، تنها مانده به کنجی گریزانم
با من سخن بگو، سخن بگو با من
سخن از آزادی ،آری ، عاشقانه ترین سرودهاست


Sunday, September 9, 2007

با من مگو

با من نگو
که بر کدام دختر از کدام شهر عاشق می شوی
و این بوسه ها همه
بر خالی کاغذی سفید
گریه می شوند

ما رستگار می شویم
در خانه هایی از سکوت و ملال
با دیوارهای مجلل بسیار.
آن طور که در کتاب آمده بود
ما رستگار می شویم

با من نگو
شهری بود
که دخترانش همه عاشق بودند
پرندگانش پیغام
بوسه می بردند
و کاغذهای سفید
همه از شعر
پر بود



Friday, August 24, 2007

امید

شعری از شاملوی نازنین که از مجموعه "چهار سرود برای آیدا" است اینجا گذاشتم :


سرود مرد سرگردان

مرا می باید که در این خم راه
در انتظاری تاب سوز
سایه گاهی به چوب و سنگ برآرم،


چرا که سرانجام
امید
از سفری به دیر انجامیده باز می آید.


به زمانی اما
-ای دریغ!-
که مرا
بامی بر سر نیست
نه گلیمی به زیر پای.


از تاب خورشید تفتیدن را
سبوئی نیست تا آبش دهم
و بر آسودن از خستگی را
بالینی نه
که بنشانمش.
--


مسافر چشم به راهی های من
بی گاهان از راه بخواهد رسید.
ای همه امیدها
مرا
به برآوردن این بام
نیرویی دهید!

Saturday, July 21, 2007

دلتنگی


در انتظار غروبم
آنجا که خورشید بی شرم
از پس کند و کاوی طولانی
خسته
خرد
بدن عریان مرا به شب وامی گذارد

آه شب آرامش، شب تنها
آه شب پروانه های عاشق ، شب ماه

به گدایی دستان آرزو که می روم
گر چه خسته
گر چه خرد
از مزار فروغ
برایت شعله شمعی خواهم آورد
تا ببینی تا کجا تنهاست آسمانت
تا کجا خالیست دستانت

آه شب خالی
در بی نهایت قلبت
تا ابد
جایی
مرا تنها رها کن

زمین از غرور موفقیت آدمی سنگین شده
و آسمان از نفس گند و دود سیگارش
آدمیان موفق به تحمل روز
آدمیان بی شرم

اینک
نگاه
احساس پاک دریافتن نیست
که دشنه ای است
برای بریدن و کاویدن
برای دریدن

و چندش آور ترین لحظات
وقتی است که برایت عاشقانه شعری بگویم

رهایم کن ای شب معصوم
رهایم کن
که بودن ازمن شرم می کند
جایی تنها رهایم کن

Wednesday, July 18, 2007

بوسه های مکتوب

مجموعه شعرهایی که به نام "بوسه" اینجا گذاشته ام، به نوعی طرحهایی بوده است که هنوز ناقص به نظر می آیند و جای کار بسیار دارند.

Tuesday, July 17, 2007

بوسه


صبوری و انتظار جز اینم تقدیری نیست
و رهایی آرزویی است که به گور خواهم برد

دستان تو مرا می گشاید
آی دستان بی دریغ تو،
دستان بی دریغ

از این همه تهمت و ترس ، سرشکسته گذشتن
تحمل تحقیر را، جز اینم تقدیری نیست
و اعتماد حسرتی است که به جان خواهم چشید

چشمان تو آرامش ایمان است
آی چشمان پر نگاه گوارا ،
چشمان گوارا

گناه تلخ قضاوت را محکوم حکم خویش بودن و
تردید را به ضربه پتکی مختومه کردن
حتی اگر که عصیان تعریف ساده انسان باشد.
باری جز اینم تقصیری نیست

لبخند تو بخشایش است و ترحم
آی لبخند تو تقدیر تلخ مرا پناه کوتاهی

زندگی را پاداشی نیست نه
جهدی
که یادگاری از پاداش نگاهت بسازم

طرح : مرد تمام


می بینی ام مادر!
من بزرگ شده ام!
چون مردی تمام.

ناتمام ، ماند اما
تمام آنچه میخواستم با تو بگویم
چرا که من بزرگ شدم
چون مردی تمام.

چشمهای خیس کودکیم در آغوش تو خشک شدند
و جسم مشتاق که به فردا قد میکشید

مست از آغازیدن شوری بودم
و ندیدم که کجای کوچه پرپیچ
خالی دستانت
مرا
تنها گذاشتند

می بینی ام مادر!
دیری است که من
چون تمامی مردان
گم شده ام

...

Monday, July 16, 2007

بوسه





چه پر ستاره تکرار می شود
در رویایم ، پیشانیت

و چشمانت شعری است
که لبخندت زمزمه میکند.

خورشید چه می فروشد طلوعش را
که مرا به باز خواندن کلمات
شبی پر تردید از سر گذشته است،
تا تو طلوعش باشی.

چه پر ترانه تکرار می شوی
در شعر کوتاه من،

و نگاهت معجزه ای است
که مرا جاودانه سکوت آموخت.

Monday, July 9, 2007

بوسه

لبخند تو کوتاه فرصتی بود
دریافتن آنکه زندگی سپیده دم است
که زندگی فرداست

لبخند تو عبور قاصدکی بود
تا آرزوهای مرا همه یک جا برآورد

لبخند تو اثبات ساده آفرینش بود و تجسم آن
که زندگی را دلیلی ساده می بایست
تا رنج به تردید راه بریدن به خودم ندهم
و لحظه ای جایی بیتوته کنم

لبخند تو آرامش کوچه بود
و کودکان پرهیاهوی شوق های ناتمام

لبخند تو حرمت به نگاه می آموخت
آنجا که چشم، دریده به دنبال هرزگی می گشت

لبخند تو ...
لبخند تو را من تباه کردم
که کوتاه فرصتی بود
تا فردا را با آن ببینم

Wednesday, July 4, 2007

بوسه

آی آرزوی من گفتن از برای تو!
زیباتر از آنکه
شبانه های شاملو ست


در آمیختن آرامش است و غوغا
تنها برای دیدن
یک نگاه ساده تو
نگاه معصوم تو
درآمیختن تولد و مرگ


آی آرزوی من شنیدن از لبان تو!
کوتاهتر از آنکه
هجایی شود
برای تکرار در همیشه تنهایی من


درآمیختن آغوش و عطش
مرا
اینگونه
درتو بازآفریدنی
حتی اگر
که فرصت تنها
برای گفتن هجایی باشد
که تو تکرار میکنی

Monday, July 2, 2007

طرح : تولد

خوشا طلوع تو
دیدنت ، که :
بر گونه هایت نقش گلیست
بر لبانت خندۀ فروخورده ای
و انگشتانت که تکرار تلخ بی طاقتیست

خوشا آمدنت
و من که چه خوشبختم اکنون

Saturday, June 23, 2007

پرواز



در من

پرنده کوچکی است
که به باد ، بال و پر میگیرد


در من

پرنده کوچکی است
که به آواز و ترانه ای
بال و پر میگیرد


در من

پرنده خیسی است
که به باران
بال و پر میگیرد.


آه , دریغا مرغک من!
که قفس نگشودم
دریغا مرغک من!

Wednesday, June 20, 2007

من آن مفهوم مجرد را میجویم


این شعر شاملو را عجیب دوست میدارم،
دوست داشتن را، خود اگر ارزشی باشد یا نباشد!


چلچلي

من آن مفهوم مجــّرد را جسته ام.
پاي در پاي آفتابي بي مصرف
كه پيمانه مي كنم
با پيمانه روزهاي خويش كه به چوبين كاسه ي جذاميان ماننده است،

من آن مفهوم مجــّرد را جسته ام.
من آن مفهوم مجــّرد را مي جويم.

پيمانه ها به چهل رسيد و از آن برگذشت.
افسانه هاي سرگردانيت
- اي قلب در به در! -
به پايان خويش نزديك ميشود.

بي هوده مرگ به تهديد،
چشم مي دراند.
ما به حقيقت ساعت ها شهادت نداده ايم
جز به گونه اين رنج ها
كه از عشق هاي رنگين آدميان به نصيب برده ايم
چونان خاطره ئي هر يک
در ميان نهاده
از نيش خنجري
با درختي.

با اين همه از ياد مبر
كه ما
- من وتو -
انسان را
رعايت كرده ايم.

(خود اگر ،
شاهکار خدا بود ،
یا نبود)

درباران و به شب
به زير دو گوش ما
در فاصله ئي كوتاه از بسترهاي عفاف ما
روسبيان ،
به اعلام حضور خويش ،
آهنگ هاي قديمي را ،
با سوت ،
ميزنند.

(در برابر كدامين حادثه ،
آيا ،
انسان را ،
ديده اي ،
با عرق شرم بر جبينش؟)

آنگاه كه خوشتراش ترين تن ها را
به سكه سيمي ، توان خريد ،
مرا
- دريغا دريغ -
هنگامي كه به كيمياي عشق
احساس نياز
مي افتد.
همه آن دم است ،
همه آن دم است .


قلبم را در مجری كهنه ئي
پنهان مي كنم
در اتاقي كه دريچه ئيش
نيست.

از مهتابي ،
به كوچه تاريك
خم مي شوم
و به جاي همه نوميدان
ميگريم.
آه ،
من ،
حرام شده ام!


با اين همه
- اي قلب در به در!-
از ياد مبركه
ما
- من وتو -
عشق را رعايت كرده ايم،
از ياد مبر
كه ما
- من و تو –

انسان را
رعايت كرده ايم،
خود اگر شاهكار خدابود
يا نبود



(از مجموعه ققنوس در باران، احمد شاملو)

Tuesday, June 19, 2007

سلام

دلی را توان آن هست که سلامم را پاسخی گوید؟
به روزگاری که سکوت
سخن چین کوچه های عقیم شده است
و نفرت است و بی تابی است در چشمهای خیره خاموش

چه کسی را سر آن است که سلام مشتاق مرا پاسخی گوید؟
برلبان مرددت، کدام کلام گشاینده
در خواهش است و تمنا
بر مردمکانت کدام ستاره میسوزد
بر لبان بسته ات سکوت کدام پشیمانی است

کیست که سلام شعله سوزانی باشد که اینک پروانه!
شب از ستاره ها مدد میجوید
و من از مزار مردگان باز میگردم
شهر به کابوسش اندر شده
و من در انتظار سپیده
پروانه های سوخته جمع میکنم
نه نای سلامی
نه انتظار پاسخی

نوستالژیا




هرگز نشد از فکرش بیرون بیام

گرچه چند سالی ازش بی خبر بودم، ولی خدایا اون بخشی از زندگی من بود

کودکی هام بدون اون وجود ندارند

هی! می بینی دنبال بهانه می گردم که فراموشت نکنم

دوست دوران کودکی من ، همسایه دیوار به دیوار من ،

کسی که باعث شد اولین احساس شادی رو تو زندگی تجربه کنم

احساس دوست داشتن و دوست داشته شدن.


هی ! چه سرنوشتی! سعی میکنم گریه نکنم

ولی چه جوری باور کنم که به همین سادگی من الان زنده ام و تو نه!


آخ کاش بودی، فرقی نمیکرد کجا، فقط بودی، به همون سادگی که من الان


ولی نیستی و من سعی می کنم بهانه جمع کنم که گریه نکنم، کمکم میکنی؟

Monday, June 4, 2007

تکرار تاریخ

نمیدونم چی میشه که حکومت های ایران همیشه این رو حق خودشون میدونن که توی خصوصی ترین
مسائل مردم فضولی کنن ، البته جوابش معلومه وقتی یه بار توی سرت بزنن و تو هیچی نگی خوب
باید منتظر بعدی هاش هم باشی : رضا خان میخواست بدون وجود زیر ساخت فرهنگی دست به مدرن
کردن ایران بزنه ولی نشد مردم همون امل همیشگی موندن. حالا هم که اون امل ها حکومت رو به دست گرفتن میخوان مشابه رضاخان قلدر بازی در بیارن : و مردم هم که لالن اگر شکمشون سیر باشه دیگه چیزی نمخوان، الان توی تهران پلیس آسایش مردم رو سلب کرده (این تعریف پلیس ایرانه سالهاست

و چه بهانه ای بهتر از حجاب : مگه همه چیز تو کشور مهیا نیست که بشه به زنها به انواع مختلف
زورگفت پس حکومت هم این گزینه به نظرش بی خطر رو انتخاب کرده

آه فقط میدونم ما همه تو این ظلم شریکیم چون خفه خون گرفتیم میبینیم و حاشا میکنیم بازی رو تماشا میکنیم
ولی یه روزی چنان جواب این بی خیالی رو از دماقمون پس بدیم که جاش تا چند سال درد کنه مثل همین دردی
که الان داریم میکشیم
حالا شما میدونین

این عکس ها هم واقعین



Friday, June 1, 2007

دیدار

شعری از شاملوی نازنین (شاید بهترین علاج این دوران ، به قول خود شاملو، تنها پناه بردن به شعر باشه)

وعده دیدار

در فراسوی مرزهای تنت
تو را
دوست میدارم.



آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان بلند و کمان گشاده پل
پرنده ها و قوس و قزح را
به من بده
و راه آخرین را
در پرده که میزنی
مکرر کن.


در فراسوی مرزهای تنم
تو را
دوست میدارم.


در آن دوردست بعید
که رسالت اندام ها پایان می پذیرد
و شعله و شور تپش ها و خواهش ها
به تمامی
فرو می نشیند
و هر معنا قالب لفظ را وامی گذارد
چنان چون روحی
که جسد را در پایان سفر،
تا به هجوم کرکس های پایانش وانهد ...



در فراسوی عشق
تو را
دوست می دارم،
درفراسوی پرده و رنگ.


در فراسوهای پیکرهای مان
با من
وعده دیداری
بده

Monday, May 28, 2007

درد مشترک

داستان دل آرا رو قبلا اینجا زده بودم،الان یه تظاهرات جهانی برای نجات دل آرا به راه افتاده
توی هلند و جلوی سفارت ایران تجمعی برگزار شده عکس های اون رو اینجا ببینید
اینجا هم سایتی است برای نجات دل آرا
لطفا اگه هنوز طومار اعتراض به اعدام دل آرا رو امضاء نکردین اینجا برید
امیدوارم خبر آزادی دل آرا رو به زودی بشنویم شما هم تلاش کنین
نامه سرگشاده پدر دلارا رو اینجا میزنم میتونین متن اون رو از اینجا بخونین

دختر من دلارا دارابي متهم به قتلي ناکرده است. او گناه کس ديگري را به دليل قلب مهربانش به عهده گرفته و به نوعي خود را آلوده اين پرونده کرده است. دفاع من از او نه بدليل اينکه او فرزند من است٬ دفاع من از او دفاع از حقيقت و دفاع از عدالتي است که در اينجا وجود ندارد. من خواهان اجراي عدالت هستم و دلاراي من دو سال است که اسير کساني است که هيچ بويي از انسانيت و عدالت نبرده اند.

من اين رفتار با دختر دلبندم را محکوم مي کنم. از هر کس که مي خواهد بيايد و اين پرونده و نحوه رفتار اينها با دخترم را بررسي کنند٬ دعوت مي کنم بيايند. اصلا حقوق بشر اسلامي بيايد تحقيق کند٬ از فلسطين و يا لبنان و يا از هر جايي که اينها قبول دارند. هييتي بيايد و ببيند با بچه ١۷ ساله من چه کرده اند. هر روز يک بلا سرش مي آورند٬ سه سال است که در زندان است و اکنون ٢۰ ساله است. او در زندگيش تا ١۷ سالگي هيچ چيز نديده جز ناز و نعمت٬ هيچ چيز را نمي شناسد٬ جز دفتر و قلم و کتاب و موزيک و نقاشي.

من سه سال پيش٬ وقتي از ماجرا مطلع شدم٬ خودم دخترم را تحويل دادگاه و تحويل قانون دادم. قانون و قوه قضاييه اي که اکنون با تمام وجودم لمس مي کنم که در آن هيچ عدالتي نيست.

امروز بچه من نه فقط بدليل محکوميت به اعدام جانش در خطر است٬ بلکه بدليل رفتاري که در زندان شماره ٢ نسوان رشت با او مي کنند٬ نيز جانش در خطر است. بچه من حق دارد که شکنجه نشود٬ حق دارد که در زندان از استاندارد رفاهي و غذايي خوبي برخوردار باشد. اما در اينجا از اين امکانات اوليه خبري نيست. غذاي کافي به او نمي دهند. خرج اين بچه را ما ميدهيم. اما اجازه نداريم ملاقاتش کنيم. همين امروز که با شما حرف ميزنم٬ من و مادرش و خواهرانش به ديدن او رفتيم٬ ولي باز به بهانه اي اجازه ديدن او را نداشتيم.

من مي گويم فرزند دلبند مرا در يک قفس آهنين بگذاريد و کليدش هم دست خودتان باشد٬ فقط اجازه دهيد که روحش تا اين حد آزار نبيند. اجازه دهيد که خود ما از او مراقبت کنيم. اجازه دهيد که به او دفتر و قلم و کتاب و کاغذ بدهيم و اجازه دهيد که او مشغول نقاشي کردن باشد. او تنها کتاب و و دفتر و مداد و وسايل نقاشي را مي شناسد.

در اين مملکتي که من در آن نفس ميکشم٬ بويي از عدالت نشنيده اند و من عدالتي را تجربه نکرده ام. من از انسانهاي بشردوست٬ از وجدانهاي آگاه مي خواهم که کمک کنند٬ دلارا آزاد شود. دلارا فقط يک نمونه است هزاران مثل دلارا در زندانها هستند.

دختر من در زندان هم جانش در خطر است. بارها و بارها نامه نوشتم و خواهان بهبود شرايط و استاندارد زندان شدم٬ جواب سربالا گرفتم و يا به من هم توهين کردند. من خواهان انتقال دخترم به يک زندان ديگر هستم. به اين خواست کوچک هم وقعي نمي نهند. دلارا ميگويد در اين زندان راه رفتن من٬ خوراک خوردن من٬ نقاشي کردن و حرف زدن و خوابيدن من با توهين و عکس العمل زشت روبرو مي شود. در اينجا براي ٢۰۰ نفر يک توالت داريم و اعتراض به اين وضع با مجازات روبرو مي شود. آيا اين وضع براي يک جوان ٢۰ ساله قابل تحمل است؟

ما الان اجازه نداريم يک وعده غذاي خوب به دخترم برسانيم و آخرين ملاقاتي که ما با دلارا داشتيم او از بوسيدن مادرش امتناع کرد و ميگفت٬ اينجا پر از ميکروب است. نميخواهم بيماريهاي احتمالي را که گرفته ام به شما منتقل کنم.

با ديدن اين اوضاع و با شنيدن اخبار رفتار غيرانساني با دخترم٬ شبها خواب ندارم. من پدر دلارا دارابي سه سال است که زندگيم بر باد رفته است. کار و کاسبي را ول کرده ام و افتاده ام دنبال اين پرونده. براي اجراي حق و عدالت و در دفاع از انسانيت. من در اين کارها از وجدان دفاع مي کنم و از حق و عدالت. به من و به ما کمک کنيد تا عدالت را اجرا کنيم. در اينجا بويي از عدالت و انسانيت نيست


لطفا شما هم بیکار نشینین بقیه رو هم با خبر کنین که درد مشترک ماست

Wednesday, May 16, 2007

رنگین کمان پروانه


طبیعت با تمام خشونتی که داره، با تمام منطق خشکی که داره، قانون جنگل، اصول
خدشه ناپذیر بقا؛ همیشه جایی داره برای "آدم" احساساتی (که سالهاست ترک این خشونت
کرده) که از دیدن اون اشکش در بیاد : من فکر میکنم یکی از اون جاها زندگی پروانه باشه
یه کرم کوچیک پشمالو، که با هزار زحمت میخزه و توی عمر کوتاهش فقط به فکر خوردنه
انگار کار مهم تری نداره، فقط موقع خوابه که از خوردن آروم میگره.
بعدش که خوب پروار شد میره یه گوشه دنج گیر میاره بی اعتنا به هر چیز و همه چیزی
یه خلوت واقعی برای خودش درست میکنه و تا پیلش کامل نشده و خودش رو توی این
پیله محبوس نکرده بیکار نمیشه و حیرت این جاست که کسی نمیدونه توی اون پیله چی میگذره،
فقط ما نامحرم ها بعد از مدتی از نتیجه این خلوت به لحظه شگفت زایش دوبارۀ موجودی میرسیم
که باور کردنی نیست اولش کرم بوده، رنگین کمان پروانه حالا چنان تنازی
میکنه که زندگی گذشته اون برای همه فراموش میشه حتی برای خودش...

حالا دیگه شب شده و این پرده آخر رو فقط انسان میتونست کشف کنه: آخه فقط انسانه که
از ورودش به طبیعت آتش رو مهار کرده و تونسته شبهای تاریک جنگل رو مثل روز روشن کنه
و این حیرت آورترین پرده از زندگی یه موجود کوچولو میتونه باشه:

شبه و شمع اتاق شاعر پت پت میکنه و کورسو میزنه اینجا همین چند ثانیه پیش پروانه ای بی تابانه
تنش رو فدای نوری میکرد که شعله ور تر از اون بود که زنده بمونه و سوخت . به پای شمع افتاد. به همین سادگی.

من این صحنه رو دیدم و تا صبح زار زدم : این یه استعاره نیست، این یه خیال و تصور شاعرانه نیست: این عین زندگی پروانه است،
پروانه ای که اولش یه کرم بود زشت بود و پرخور و خواب، حتی راه نمیرفت، که ناگهان به هیئت پروانه ای شد
که پروازش چشم رو خیره میکرد،حالا اینهمه زیبایی خودش عاشق نور شده، عاشق شمع، یه عاشق برای آغوش سوزان شمع،
بی تاب میسوزه و باز برمیگرده و تا کامل جون نده دست بر نمیداره.

کسی نمیدونه اصلا از کجا اومده برای چی اومده و چرا تو شب تاریک در به در دنبال نور میگرده و به مرگش راضیه ولی به موندن در تاریکی نه!

شاید خداوند میدونست که این پرده آخر باید با چشمان انسان دیده بشه و گرنه این با کجای اصول طبیعت جور میاد؟

نمیدونم،اما اگر از این به بعد شب پره ای دیدین که داره خودش رو بی مهابا به توری پنجره اتاقتون میکوبه تا بیاد تو، بهش نخندین اگه لامپ اتاق شما برای شما فقط یه وسیله است(که یه دکمه کل کارش رو میسازه) برای اون شب پره معنی زندگی شه بودن و نبودنش به رسیدن به نور اون لامپه . باور ندارین توری رو تکون بدین، بذارین بیاد تو تا بفهمین چی میگم.

شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان
ورنه پروانه ندارد به سخن پروایی

Tuesday, May 15, 2007

شعری از مارگوت بیگل با ترجمه جادویی شاملو:

ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن
که چگونه زیر غلتکی میرود و گفتن
که سگ من نبود

ساده است ستایش گلی
چیدنش
و از یاد بردن
که گلدان را آب باید داد

ساده است بهره جویی از انسانی
دوست داشتنش، بی احساس عشقی
او را به خود وانهادن و گفتن
که دیگر نمی شناسمش

ساده است لغزش های خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان وگفتن
که من این چنینم

ساده است که چگونه میزیم
باری
زیستن سخت ساده است

و پیچیده نیز هم

(از کتاب همچون کوچه ئی بی انتها : ترجمه احمد شاملو)

Wednesday, May 9, 2007

رفتن

همه اش تو فکر این بوده ام که کی تمومش کنم
چه جوری؟ مهم نیست برای هرکی یه جوری
مهم اینه که تصمیم بگیرم و اجرا کنم
آخه میترسم دیگه دیر بشه
باید زودتر تمومش کنم
به زودی

Friday, April 27, 2007

رولت روسی



پیش از آنکه لحظه فرود آید
پیش از آنکه شقیقه ام بشکفد
در انتهای خشکی درد
درابتدای آرامش افکار
در امتداد بی بازگشت افق ها.

اکنون است که بهانه های رفتنم را
در خانه های خالی
با خود تکرار میکنم
که هر بار بیشتر از هفت میشوند

پیش از آنکه ضربه فرود آید

به هفت می نگرم که مقدار مقدس حقیری ست
و هفت که انتهای تکرار شمارش روزهاست
و هفت که معجزه میکند

انگشت اشاره، مجموع چرخش تقدیر میشود، مجموعی به کوچکی هفت
کوچکی معجزه

آری من معجزه را
در هفت خانه خالی و هفت گلوله آتش
در اشاره انگشتی به بازی گرفته ام

Friday, April 6, 2007

بیگناه در بند


در زمینی که دربندت میکنند نه به خاطر گفته هایت نه به خاطر کرده هایت
به خاطر خیالی که در سر داری، آرزوی آزادی که تو داری،
آنجا که فقس را در ذهن تو میسارند و
وجودت جاودانه در وحشت نابودی ست.

پس اینجا بیگناه ماندن خود گناهی ست!
گناه پرواز را به جان خریدن
همچون پرندگانِ آسمان ممنوع ،
تا مرا بی قفس سرنوشتی نباشد. تا مرا بی فریاد یادگاری نباشد.

از این گونه زیستند، اینان، بیگناه در بند